برگی از خاطرات زندگی من (۷)

DSC_1541

دوران دبیرستان ما در دهه شصت

 

وقتی پست مطلب برگی از خاطرات (۵) را به عنوان«ما و کنکور سراسری سال ۱۳۶۹ » در اینجا می نوشتم سعی در بیان کوتاه و گذرایی بر حال و روز ما در آن دوره و شرکت در کنکور سراسری را داشتیم و آنگونه نگاشتیم اما دوست دوران دبیرستان و همکلاسی بزرگوار ما جناب دریادار ناخدا «عبدالرحیم آفاقی دارابی» در ذیل نظرگاه آن ضمن تایید نوشته ها بر آن نقبی زد که ما را بر آن داشت تا چنین بنویسیم و …

ابتدا نظر ایشان و بعد نقل خاطرات برگی دیگر از زندگی گذشته ما

با عرض سلام و ارادت خالصانه محضر دوست و رفیق شفیقم

ابتدا نظر ایشان را با هم مرور می کنیم :

“سلام مهندس تازه وقت کردم متنت را بخوانم جالب بود بعضی ریزه کاری های مدرسه سورک و ۱۵خرداد را گفتی خاطراتش برام زنده شد البته خیلی از موارد را ناگفته گذاشتی مثلا وضعیت اقتصادی بین دانش آموزان ۱۵ خرداد تفاوت فاحشی داشت خیلی ها بچه های متمولین بودند و چه هزینه هایی می کردند و ما به زور می توانستیم به کلاس تقویتی برویم و دیگر اینکه برای رفتن به ساری آن هم هر روز چه دردسرهایی سر ماشین گیر آوردن داشتیم.”

بله همانگونه همکلاسی عزیزم به خوبی اشاره نمودند .در دهه شصت تفکیک مدارس به سبک امروزی نبود و مدارس دولتی از همه اقشار در یک مدرسه و یک کلاس بودند ولی مثل امروزه انواع مدارس خصوصی غیر انتفاعی و به اصطلاح نمونه دولتی _مردمی هنوز خبری نبود در یک کلاس دبیرستانی مثل ۱۵ خرداد ساری که زمان ما مکانش در کوی پیوندی بود و دور تا دور آن آپارتمانهای مسکونی و دبیرستانی با عظمت فکر کنم در سه طبقه و دوشیفت صبح بعد از ظهری به گمانم اول و دوم دبیرستان یک شیفت و سوم و چهارم دبیرستان در شیفت دوم در گردش بودند .

در هر کلاس معمولا بچه دکترها و مهندسین و بازاریهای آن چنان متمولی بودند تا مثل ما بچه روستایی کشاورز و کارگر زاده؛در یک کلاس حدود چهل نفره حدود بیست نفر بسیار درس خوان و در رقابت بودند از هر نظر و بخصوص بچه پولدارها و پسر دکترها کلاس خصوصی دبیر اختصاصی داشتند از بهترین دبیران شهر و ساعتی آن زمان هنگفت به نحوی که یک ساعت پول کلاس آنان معادل یک ماه خرج راه و خوراک ما بود و بیست نفر بعدی لنگان لنگان در تکاپو اما در مجموع سطح علمی و درسی کل کلاس سطح بالا بود و عموما درسخوان چرا که در غیر این صورت از آن دبیرستان رفوزه شدن یعنی اخراج و عدم تثبت نام سال بعد و …

برای مستند گویی نام برخی بچه دکترها یادم هنوز هست که اکنون خود پزشک حاذقی هستند از جمله : دکتر فلاح نژاد  ، دکتر امیر قاسمی الآن جراح دندان پزشک خانوادگی همه دکتر ، دکتر گودرزیان ، دکتر قناد ، دکتر معبودی دو پسرش که اکنون دنپزشکند و… از متمولها هم از خانواده شهریاری و سلطانتویه و خیلیهای دیگر که قیمت یک کفش آنان به اندازه کل لباس و کفش ماها بود و …

رئیس دبیرستان ۱۵ خرداد زمان ما هم جناب آقای صادقیان بود که مردی لاغر اندام و گندمگون و به نظرم جانباز یا معلول از ناحیه پا اما بسیار با دسیپلن بالای مدیریتی و قوی که رعب و وحشت برخورد با ایشان در دل همه بچه ها موج می زد و با کسی رو دربایسی نداشت و یادم هست که واسطه ثبت نامم در این دبیرستان هم توسط جناب علی آقای توفیقی با دستور مستقیم آقای رئیس انجام شده بود و بعد از مدتی شخصی دیگر که اسمش خاطرمان فعلا نیست بگذریم و …

معاونت دبیرستان ۱۵ خرداد یا به قول ما ناظم هم جناب آقای آزادبخت بود با اخلاق مخصوص به خود در عین حال بسیار مهربان ولی جدی و باکلاس و همیشه در همه جا حی و حاضر و …

 یک ربع تا نیم ساعت مانده به ساعت هفت و نیم صبح که زنگ می خورد باید جهت بازدید و ورود به حیاط در دبیرستان حاضر می شدیم و بعد از زنگ صبحگاهی در دبیرستان بسته می شد و دیگر کسی را به کلاس راه نمی دادند مگر استثنایی و نیز تا حتی خرداد ماه سال چهارم دبیرستان هم موی سر ماشین نمره چهار و همیشه «کله تریک» می باید بودیم و …

لازم است گریزی هم بزنم به دبیرستان دخترانه همسنگ و هم ردیف و رقیب جدی دبیرستان ما «دبیرستان دخترانه توحید» ، واقع در خیابان فرهنگ جنب اداره کل آموزش و پروش استان و مکان فعلی دبیرستان ۱۵ خرداد پسرانه و …

f3

این دو دبیرستان رقابت محسوس و نامحسوس بسیار سختی بخصوص در رقابتهای کنکور و مسابقات علمی و قبولی در دانشگاه داشتند و نکته ای که در ذهنم ماند از آن سالها را اینجا بیان کنم جالب توجه خواهد بود آنکه دختران دکترها و مهندسین و متمولین و سرمایه داران شهر اعم از همه رنگ و همه نوع در این دبیرستان توحید جمع بودند؛ هرچند لباس تیره و در پوشش ظاهری آن سالها خیلی سختگیری می شد اما دختران به طرق مختلف خود آرایی می کردند نکته عجیب اینکه زمان زنگ تعطیلی دخترانه و پسرانه اندکی باهم تفاوت داشت صبح گویی دیرتر و ظهر زودتر دخترانه زنگ می خورد و زمانی که این فاصله چند صد متری را پیاده طی می کردند و دقیقا نزدیک دبیرستان ما می رسیدند زنگ پسرانه می خورد و در پیاده رو ی باریک آتیش و پنبه قاطی هم شده و افتضاح بازی بود و …

با این شرایط ما که از روستای آن موقع و شهر فعلی سورک باید به آن دبیرستان می رفتیم چند مشکل داشتیم :

اول اینکه فاصله سورک تا ساری باید سوار مینی بوس می شدیم که خیلی کم بود و معمولا سرپا تا ۱۵ کیلومتر و نیز صبح زود شش و نیم باید می رفتیم تا کنار پل تجن گاراژ مینی بوسها و از آنجا تا پمب بنزین یساری با تاکسی و بقیه را پیاده می رفتیم و گاهی تاکسی گیر نمی اومد و کلا پیاده می رفتیم و در برگشت هم مکافاتی داشتیم و دردسرهایی بخصوص در زمستان سرد و بارندگی های آن موقع  از ماشین شخصی خبری نبود و جاده ساری -نکا هم از اتوبان هم هیچ و بدتر غروب و شب نیامده گاراز پل تجن بسته می شد و مینی بوسها می رفتند و مشکلات آمد و رفت ما صد چندان و …

بچه روستایی اما مسلمان زاده با خدا پیغمبری بودیم و سرمان در درس رفته بود عجیب و دنبال مسائل جانبی مهیا شده نبودیم و هر چند می دیدیم و می شنیدیم و اوضاع را رصد داشتیم و …

از مشکلات اقتصادی و تفاوت درآمد خانواده های آن موقع و در واقع فاصله غنی و فقیر خیلی فاحش و قابل توجه و بسیار عیان بود . ما که در سرویس رفت و آمد و کرایه ها مانده بودیم و قدرت خرید جزوات معمولی را نداشتیم و رفتن به کلاس تقویتی آموزشگاهها هم عملا غیرممکن و سخت بود و درواقع نرفتن خیلی بهتر از رفتن ولی در عوض برخی همکلاسیهای ما نه تنها آموزشگاههای خوب بلکه تک درس معلم خصوصی معلمین برتر داشتند و آموزشهایی را می دادند که از کلاس دبیرستان از آنها خبری نبود و …

خلاصه دهه شصت خود دورانی بود و تازه جنگ پایان یافته بود و خرابیهای آن در حال سازندگی و برنامه های اقتصادی آن موقع تورم بالا و مشکلات خانواده ها را در کنار نداشتن راهنمای درست و حسابی ششدانگ را هم اضافه کنید؛ آنگاه خواهید فهمید و درک خواهی کرد که با ظرفیت پذیرش پایین دانشگاههای دولتی و هزینه هنگفت دانشگاه آزاد و بعد پیام نور و بعدها دیگر چه مکافاتهایی داشتیم و …

خلاصه ما که گذراندیم و گذشت اما همین تجربه ما باعث شد و از طرفی هوش سرشار و ذکاوت و حرف پذیری اخوی دلبندمان آقا مهندس محمدصادق مهندس خبره و کاردان که الحق نخبه بودند ،در کنکور چند سال بعد در رشته ریاضی فارغ التحصیل همان دبیرستان ۱۵ خرداد رتبه دو رقمی «۶۹» بیاورد و بسیاری را در تعجب و حیرت به کما ببرد و …

سخن و گفتارش باشد در موقع مناسب خودش

تا بعد خدا نگهدارتان

DSC_1540

قسمتی از خیابان فرهنگ ساری با درختان چنار تنومند و پیاده رو باریک و …

DSC_1541

ساختمان قدیم دبیرستان ۱۵ خرداد ساری در کوی پیوندی که اکنون بنام دبیرستان هیئت امنایی فردوسی تابلو دارد و بخشی از حیاط قدیمش مدرسه هیئت امنایی شهید محمود علامه را می بینید و …

U7

سال اخذ دیپلم در دبیرستان ۱۵ خرداد ساری در سال ۱۳۶۹ و ….

U2

عکس در ششم شهریور ۱۳۷۱ مطابق با ۲۸ صفر در امامزاده عباس ساری به همراه اخویم مهندس محمد صادق و …

شما می توانید بصورت رایگان در اشتراک ایمیلی این سایت عضو شوید تا مطالب جدید را درون ایمیل خود دریافت کنید.
برای عضویت، ایمیل خود را وارد کرده و بروی اشتراک کلیک کنید...

  1. چقدر خوب بود از والیبالی که در این هفته برگزار شد عکس و مطلب می گذاشتی

  2. اولا سلام و خسته نباشید
    عکس نداشتم اگر دارید محبت کنید تا مطالبی تقدیم شود و …

  3. سلام مهندس
    خواندم کامل.
    از همه قشنگ تر گاراژ مینی بوس پل تجن بسته می شد؛ بود
    بی کلاس خصوصی از سد کنکور گذر کردی و مهندس هم شدی

  4. سلام جناب
    ممنون که برای نوشته هایم وقت می گذاری و همیشه دیده منت داشته و نظر معتدل و قابل پخش ارسال می داری
    دستان شما را ازین نظر بوسه گاه خود میدانم همیشه
    بله چنین بود برادر و …

  5. سلام آقای مهندس
    بابا خوش تیپ/یادش بخیر

  6. سلام آقا صفر عمو
    بی نهایت سپاس و تشکر از لطف شما
    منت نهادی و سپاسم را پذیرا باش

  7. بابا خوش تیپ/یادش بخیر

  8. درود و مرسی
    یادش بخیر

  9. روستای سنه کوه در قلب هزار جریب است_من یک سنه کوهی هستم و به سنه کوهی بودن خودم افتخار می کنم_

  10. تشکر مهندس کار را تمام کردی

  11. جواد حسینیانم از ساری یادش بخیر اونجا راهنمایی بودم

  12. سلام مهندس عزیز
    من ازدانش آموزان دهه ۶۰ دبیرستان ۱۵ خرداد بودم. خاطرات شما مرا به شدت تحت تأثیر قرار داد. مثل یک فیلم همه این توصیفات شما از این مدرسه از جلو چشمان عبور کرد. مدرسه کاملا فعال، درسخوان، بچه های پرتلاش بودند که هر سال عکس قبولی آنها در کنکور در کنار دفتر آقای صادقیان در راهرو چسبانده می شد. جناب آقای صادقیان که خودش به بنده یک هدیه ای شاگرد اولی داد. هنوز هم دارم.
    به هر حال والیبال حیاط مدرسه، زنگ تعطیلی مدرسه و برخورد ساعتی آن با مدرسه توحید، تردد دانش آموزان دختر و پسر در خیابان فرهنگ، عبور موتور تریل سبز رنگ مجید ترکان در خیابان فرهنگ، و … همه و همه از خاطرات شیرین من بود. …
    ای کاش فرصتی برای دیدار دوستانم می شد.
    یادش بخیر!

  13. سلام جناب دکتر احمدی عزیز هم دبیرستانی سالهای ماضی
    از افزوده تان و بیان خاطرات شیرین دبیرستان ۱۵ خرداد ساری بسیار بسیار خرسند و مشعوف شدم
    موفقیت هم دبیرستانی ام همیشه آرزویم هست
    بی نهایت سپاس از لطف و نظر شما

با خیالی آسوده یک نظر بگذارید...

برگه ها
ads ads ads