بخشی زرین آبادی ومحمدجان مردی که ۶۷ سال شناسنامه داشت!

DSCF6687=

علیجان پسر اکبر اهل روستای زرین آباد و مادرش از گروه رشیدیان زرین آبادی بود. علیجان در جوانی به سنه کوه آمده و احتمال اینکه فامیل همسر حسین (تقی  دسی) بنام صغری زرین آبادی باشد زیاد است. در هر حال با دختر حسین خواهر محمدرضا حسینی بنام کبری ازدواج کرد و حاصل آن دو فرزند پسر بنام سبزعلی و محمدجان شد. علیجان در طول مدت زندگی در سنه کوه تا دوره کدخدایی حاج یحیی پاکار بوده و در مجموع انسانی بی آزار و کم سرو صدا بود. در موقع شناسنامه دادن نام خانوادگی بخشی را انتخاب کرد اما با بخشی های سنه کوه قرابتی ندارد .

 

mamjan -1

سبزعلی در جوانی به هولا رفت و نزد حاج گلعمو نوری ماند و سپس با عنایت و توجه مرحوم مهندس ضیاء علوی در اداره منابع طبیعی مشغول کار شده و در ساری ساکن شد و فرزندانش امروزه تحصیل کرده و با آبرو روزگار می گذرانند که متاسفانه با توجه به تلاش مجددانه نگارنده خود سبزعلی معروف به علی بخشی حاضر به همکاری و دادن اطلاعاتی نشد و چنین بیان داشت که سالیان سال است که  از سنه کوه رفته و لزومی ندارد که کسی پیگیر باشد و اگر مطلبی هست در مورد برادرم از خودش بپرسید.  

محمدجان مردی که بیش از هفتاد سال است که با آبرو ، بی آزار ، ساده و بی آلایش در گوشه عزلت روزگار می گذراند. او که دوران جوانی بسیار خوش سیما با چشمانی زاغ و هیکلی مناسب و تکه کلامهای بسیار جذاب بود اما به دلیل بیشتر بودن نسل پسران هم نسل او از دختران، زن مناسبی برای خود نتوانست انتخاب کند و متاسفانه به درد عاشقی خیالی با دختری زرین آبادی مشابه بزرگانی مثل شهریار شاعر پرآوازه دچار شد و به سوز آن بر عکس برادرش گوشه گیر شد .

شایسته ذکر است اکثریت پسران هم دوران و بعد از او مثل شعبان عبدی(درسیکا)، برجعلی و نورعلی عبدالهی(سیکا) ، جانعلی خیالپرست(ورنام) ، رحمان متحد (پجت) و عبدالعلی متحد (بهزادکلا) ، یارمحمدمحمدی (سیکا) و نظرعلی محمدی(سورک) ، سیدبابا رحیمی(سیکا) ، شاه رضاجیبا (سوربن) و علیرضا جیبا (اسبوکلا) ،حسن رمضانی(مرس بزرگ) ، صفر محمدی(کفرات)، هادی یوسفی(سورک)، سیدعلی خمینی(وارمی) و سید ولی حسینی (دارابکلا) و …از غیر سنه کوه (روستای دیگر) ازدواج کرده وبرخی به سنه کوه آوردند همه اینها باعث شد که محمدجان که از هر نظر پرکار و تلاش، خوش بیان و زیبا رو بود ، دچار صدمات روحی شدیدی شد که هنوز خاطره تلخ دوران جوانیش را در ذهن مجسم دارد فلذا به تنهایی روزگار می گذراند.

 او از اول شناسنامه داشت و در سن جوانی حدود سال ۱۳۳۷ یا ۱۳۳۸ به سربازی رفت و آموزشی را در تهران و به قولش در باغشاه تهران وپس از تقسیم در نیروی زمینی ارتش در آذربایجان شهر تبریز با درجه ممتاز ارشدیت خدمت کرد که خاطراتش را بعد این همه سال بسیار به خوبی بیان می کند. پس از برگشت از خدمت سربازی فارسی با لهجه شیرینی یاد گرفته بود که هنوز برخی عبارات او را نقل می نمایند و بسیار می خندند.

 او با ساخت خانه ای دو طبقه در ضلع جنوبی چشمه وسط محل در جایگاه زمین تقی دسی که به ارث رسیده بود، ساختمان یگانه ای تدارک دید واز استاد کاری بسیار خبره بهره برده و  نوع چوب آلات ، میزان و تعداد اطاقهای آن در قبل از انقلاب چشم انداز زیبایی از محل تدارک دیده بود و بنام محمدجان “سرخانه ” شهره داشت. او اولین فردی بود که در سنه کوه حلب کرکره شده را روی سقف شیروانی خانه اش زد و سوسوی بازتاب نور حلب بسیار خوب شیرخورشیدش از فاصله های دوری دیده می شد. اما متاسفانه بلا استفاده مانده و طی سالیان اخیر تخریب شد و جز اثر ناچیزی از آن باقی نمانده است . درب و پنجره ها همه شیشه کاری بود و دارای نورگیری مناسب اما امروزه متاسفانه در خانه ای نمور و تاریک و دودگرفته روزگار می گذراند .

او به دلایلی کمتر به افراد اعتماد دارد و معمولا خیال می کند که افراد می خواهند بلایی سرش بیاورند برای همین از اجتماع و افراد دور است و به پرورش گاو بومی محلی علاقه شدیدی دارد به نحوی که گاو نر او بنام “محمدجان جوندکا” معروف ترین جوندکای زمان خود بود . گوساله هایش چون بیشتر آزادانه از شیر مادر تغذیه می کنند بسیار چالاک و سرحال هستند . زحمات خستگی ناپذیر او در کار کشاورزی هم ستودنی است. زمینی را در حاشیه رودخانه ظالم رود منطقه” توسکا مرس” احیا کرده بود که شالی می کاشت و به اندازه بولدوزر کار کرده و عرق ریخته و به تنهایی خاک را جابجا کرده بود اما سیل بزرگ همه را تلی از سنگ کرد و سریع درختان توسکا و سپیدار سبز شده و بزرگ شدند.

 خلاصه محمدجان زحمت کش به دلایلی شاید خاطرات خوب سربازی و نظامی گری در تهران و تبریز ذهنش در همان دوران به سر می برد و به قول امروزی آبدیت (به روزرسانی) نشد به خاطر همین مبالغ زیادی از وجه رایج آن دوران در صندوقچه اش آنقدر ماند تا بی اعتبار شد. همین طور شناسنامه اش را هم عوض نکرد، تا برخی تصور کنند او ۶۷ سال بی شناسنامه بود!! این در حالی است که به قول خودش، ایشان حسابهای بانکی فعال نزد بانک صادرات شعبه دارابکلا و میدان شهدا ساری و… دارد ، البته یک طرفه فقط پول واریز می کند و مبلغ مورد نیاز مصرفی خود را به افرادمعتمد، بخصوص مرحوم  علوی و  حاجی کلایی مرسم “مال خرین”که گاو و گوساله اش را می خرد به امانت می دهد و موقع احتیاج می گیرد .

در هر حال محمدجان بخشی انسانی بسیار بی آزار، دوست داشتنی، ساده ، بی شیله پیله و بسیار زحمت کش است، آزارش هرگز به کسی و چیزی نرسیده و نمی رسد. در حالی که سالیان پیش رادیو ضبط داشت از دنیا باخبر اما اکنون در سکوتی مطلق و بدون گوش سپردن به هیچ نوا و صدایی(نه رادیو و نه تلویزیونی) کار روزمره خودش را می کند. در تمام فصول حتی در یخبندان زمستان علوفه ، ولگ و واش و پشته خال برای خوراک گوساله هایش می آورد. برای خود غذا درست کرده و در همان اطاقش خورده و روی تخته ای می خوابد البته این عاقبت مجردی هر انسانی می تواند باشد که پس از مدتی انگیزه های زندگیش که بمیرد خود نیز بی خیال همه امور می شود و حساب سال ، ماه و ساعت از دستش خارج می شود.

محمدجان به شهر هم رفت و آمد دارد هرچند آداب خاص روستایی دارد و از آداب شهر بی خبر اما سوار ماشین می شود و بی سرو صدا سوار و پیاده می گردد . کاری به کار کسی ندارد اما اگر با او هم کلام شوی با استعداد و هوشیار ریز مسائل حتی خاطرات کودکی و جوانیش را برای شما تعریف می کند .

40

DSC04606

DSC04609

DSCF6691

DSCF6840 محمدجان این همان مردیست که سختی و مرارت از دستش به ستوه آمده اما نمی تواند لبخند را از لبش ببرد

شما می توانید بصورت رایگان در اشتراک ایمیلی این سایت عضو شوید تا مطالب جدید را درون ایمیل خود دریافت کنید.
برای عضویت، ایمیل خود را وارد کرده و بروی اشتراک کلیک کنید...

  1. خيلي جالب و آموزنده است سرنوشت اين مرد عجيب!!!

  2. سلام خیلی لطف کردی این همه آمدین و منت نهادین …
    بله درست می فرمایین …

  3. مهندس کارت حرف نداره ممنون بابت این همه وقت که برای مردم میزارید.حق نگهدارت

  4. سلام حسین جان دوستت داریم شما محبت دارین رفیق شفیق منو حتما باید روستات ببری ها !!!!!!!!!!
    خیلی چشم و دلم رو گرفت …
    ممنون که بهم سر می زنی

با خیالی آسوده یک نظر بگذارید...

برگه ها
ads ads ads