برگی از خاطرات زندگی من (۲۴)

 DSC06620-

دردسری بزرگ و ولادت حضرت امیرالمومنین علی (ع) در نجف اشرف

 

به دلایلی که فعلا قصد ورود و بیان آنرا ندارم و موکول به زمانی دیگر و مناسبش می نمایم طی سال ۱۳۸۶ تا ۱۳۸۷ سفرهای متعددی به زیارت عتبات عالیات عراق مشرف شدم و معمولا همراه کاروان و به صورت کمک و گاهی هم راهنما اما با هزینه شخصی می رفتم و آنموقع تقریبا هزینه ها یک چهارم تا یک پنجم الآن بود و …

روز ۲۸ خرداد ماه سال ۱۳۸۷  از مرز مهران برای چندمین بار بود که پس از زیارتی دلچسب و آرام به میهن برگشته و یک اتوبوس کاروان یکدست و با همسفران خوبی اعم از محلی و غریبه بودیم که در معیت کاروانی از شهر مقدس قم به آن سفر زیارتی رفته بودیم .پس از برگشت عده زیادی به استقبال و دیدار آمده بودند و همچنین اشخاصی از محل مجاور که چگونه است شما زود به زود به زیارت می روید و ما چندین ماه است که ثبت نام و تحویل پول و مدارک نمودیم اما خبری از رفتن نیست ؟؟!! به خواهش و التماس که ترتیبی د اده شود که آنها هم به این سفر با معنویت مشرف شوند و …

ابتدا نمی خواستیم زیر بار بروم و اوج کار و فصل کار ما بود اما از طرف افرادی فشار و اصرار مجبور شدیم به انها جواب مثبت داده جالب است بدانید تعداد حدود سی نفر فقط از یک روستا بودند و بقیه از جاهای دیگر قول و قرار گذاشتیم که در معیت هم در تیرماه به عراق و زیارت عتبات عالیات آنجا مشرف شویم و …

گذرنامه ها و هزینه سفر را جمع کردیم و سریع به قم رساندم تا مقدمات اعزام فراهم شود لازم به ذکر است که مسئول کاروان قم یک روحانی خوش مشرب و باسواد و بااخلاق بنام حجت الاسلام سیدعلی حسینی از بستگان یکی از وعاظ بسیار معروف زمان حضرت امام خمینی ره بودند و شیوه اعزام زوارش هم با شرکتی عراقی که با سازمان حج و زیارت ایران قرار داد داشت طرف قرارداد بود و تقریبا هر ماه دو سفر با چند اتوبوس اعزام داشت که برنامه هایش بسیار عالی و معمولامفید و مذهبی بود و ترتیبات هماهنگی با مرز هم طبق اعلان مرزبانی ایران در شهر مهران بود و …

خلاصه ویزای قانونی اخذ شد و روز حرکت اعلان گردید و یک اتوبوس ما از اینجا به قم رفتیم و قم هم اتوبوسی دیگر بودند جمعا بیشتر از ۸۰ نفر به سمت مرز مهران حرکت کردیم لازم به ذکر است که اتوبوس ما در بین راه تهران خراب شده بود و ما با تاخیر چندین ساعته رسیده بودیم قرار بود صبح روز۲۰  تیرماه راس ساعت ۸ تا ۹ در مرز باشیم تا با امنیت و آرامی رد شویم اما تاخیرها باعث شد که در حدود ظهر به مرز رسیدیم همین تاخیر باعث شد تا مرزبانی طرف ایران بهانه درآورند و از خروج ما جلوگیری نمایند!! و در ظاهر به ما اعلان کردند که طرف عراقی بخاطر موقعیت نیروهای امریکایی مستقر و دلایل امنیتی از پذیرش بعد از ظهر امتناع می کنند! و نمی گذارند! البته این ظاهر قضیه بود و مسئول کاروان با آنها وارد مذاکره و شور شد که ما از طرف عراقی تاییدیه میاریم ازین حرفها اما بازم ممانعت کردند و گفتند صبح زود بیایید اجازه خروج می دهیم یعنی شب را در شهر مهران بمانیم …

برای ماندن مناسبترین جا را در امامزاده حسن(ع) مهران یافتیم که در  سه کیلومتری حومه شهر مهران به سمت دهلران واقع است و باهم بدانجا رفتیم محیطی بسیار با معنویت و دارای زایر سرا با امکانات لازم و شرایط بسیار عالی با حداقل قیمت اجاره و …

Image674امامزاده حسن(ع) مهران عکس خودم

برای شام برنامه ردیف کردیم و با خیر و خوشی شب ماندیم اما تعدادی از افراد جوان کله باد افتاده شروع کردند از همان دقایق اولیه دیگران را تحریک کردن و نق و نوق کردن و سروصدا نمودن و نظام و مملکت و مرزبانی و خلاصه همه کس و همه چیز را به باد ناسزا و تخریب گرفتن ! و دل بقیه را خالی کردن! و…  شب اول بود و چاره ای نبود و صحبت دوستانه که صبح خدا بخواد می رویم به خیرو خوشی و مشکلی نخواهد بود و …

فردا صبح زود بعد از بیداری و جمع و جور کردن وسایل و لوازم به سوی گمرک مهران که بسوی مرز ۱۱ کیلومتر فاصله بود  حرکت کردیم البته ورودی از شهر مهران به سوی گمرک خودش خان اول بود که کسانی که ویزای قانونی نداشتند و با شرکت عراقی قراردادی نداشتند را اصلا به سوی مرز اجازه تردد نمی دادند و…

photo_2017-04-10_11-59-19تاریخ ۲۱ تیرماه ۸۷ خروجی را دقت فرمایید

طبق وعده داده شده به گمرک رسیدیم جالب بود اینبار بسیار بسیار شلوغ و قلقله ای بود و جمعیت بسیار زیادی آمده بودند !و ما را هم هدایت کردند که در صف قرار گیریم تا نوبت ما شود! علت شلوغی و ازدحام زیاد هم مراسم ترحیم درگذشت یک روحانی از خاندان مراجع تقلید شیعه شیرازی ها بود که جمعیت عظیمی را به سوی عراق از عراقیهای مقیم ایران گسیل شده بودند و از چندجهت جالب توجه بود :

-نفوذ بسیار زیاد و داشتن مرید و پیرو شیرازی ها با وجود تبلیغات وسیع علیه آنها در دوره احمدی نژاد بسیار برجسته بود!

-عراقیهای مقیم ایران در موقع رفتن به سوی عراق با کوچکترین ممانعتی برخورد نمی کردند و سیل آسا در حال خروج از ایران بودند و این در حالی بود که برای زوار دارای ویزای قانونی مرزبانی ایران کلی مشکلات بوجود می آورد!

– هماهنگی عجیبی بین مرزبانی ایران و عراق در زمان احمدی نژاد حاکم بود که انگار تحت فرمان ایران هستند و این مورد را در ادامه بیشتر اشاره خواهیم نمود !

بالاخره نوبت گروه ما هم شد و عده ای از ما از جمله خودم و روحانی کاروان هم روز ۲۱ تیرماه مهر خروج روی گذرنامه خورده و به سوی حایل طرف عراقی هدایت شدیم در همین گیرو دار با سروصدای زایرین مذکور عراقی مقیم باجه ها خروجی را بستند و ما دو دسته شدیم عده ای هنوز طرف ایران و ما بین مرز ایران و عراق ماندیم !

روحانی کاروان و من پرس و جو کردیم گفتند طرف عراقی شلوغ شده و اجازه نمی دهند و مرز را بستند به نظر انگار دروغ می گفتند و قابل قبول نبود برای همین رییس کاروان ما گفتند این چه حرفیه نماینده شرکت عراقی الآن اینجاست و آمادگی کامل برای تحویل زوار ما را از هر جهت دارند اما طرف ایرانی پا تو یه کفش کرده و می گفتند نه!! و فقط نه !!خلاصه اینکه روحانی مسئول ما اجازه خواست تنهایی خودش بره قسمت عراقی و تاییدیه ورود از آنها را بیاره و رفت و بعد مدتی با دست پر آمد و گفت اینم تاییدیه !!!

جالب است بدانید طرف ایرانی گفتند خوب از گیت خروج برو به زوارهایت بگو همه بیاین یکجا بشین و بعد خارج شوید سرباز مامور گذرنانه مسئول کاروان مارا می گیرد و نمیدانم چه اتفاقی افتاد که ناگهانی اعلان کردند که نه امروز دیگر پذیرش غیر شیرازی را ندارن تا بعد از ظهر بشه و ازین حرفها و …

تا نزدیک غروب ما را در گمرک نگه داشتند ! و بعد گفتند امروز که بخاطر زوار شرکت کننده در تشییع درگذشت شیرازیها نشد فردا صبح شما دو سه نفر فقط بیایین زوار را نیارین اینجا تا هماهنگی لازم دو طرفه بشه و بعد شما را بفرستیم خلاصه روز دوم ما اینگونه گذشت و شب دوباره به امامزاده حسن مهران برگشتیم اما اینبار دیگه اعتراضها اوج گرفته بود و بخصوص مازندرانیهای اکثرا فامیل ما از کوره در رفته و بسیار بی طاقت شده بودند!!و برخی ها بسیار بسیار بی طاقت و ناسزا و دادوبیداد و دیگران را تحریک و …هرچه هم می گفتیم معترضید می خواهید برگردید پولتون را پس می دهیم برگردین هم قانع نمی شدند !و قبول نمی کردند !و…خدا می داند چه بر ما گذشت !!

فردای روز سوم مجددا اینبار ما دو نفر با هم رفتیم و صبح سرگرد مامور گفته بود بیاین پیش من تا طی تماس طرفین کار خروج و اینا درست شود!  اما متاسفانه سر وعده نیامد و دیر آمد و بعد بهانه آورد که صبر کنید! و در اون شلوغی زوار چرا بچه های شما بی طاقتی می کردند و همکاری نداشتند و ازین حرفهای در واقع بی ارزش و الکی! 

این ساعت و ساعت بعد کرد و گفت برای رفتن شما به عراق کاملا قانونی است و مشکلی نیست و مشکل آنجاست که تعدادی کاروانهای غیرقانونی با مشکل ویزا هستند که رفتند ویزاهایشان را درست کنند برای همین طرف عراقی و نیروهای مرزبانی امریکایی مستقر در آنجا مشکوک شده و کسی از کاروانها را نمی گذارند! و راحت مشکل امنیتی هست! ظاهرا حرفش قانع کننده بود اما فهمیده بودیم که با احتمال بالا بهانه جویی است و ازین حرفها نیست و اینا بهانه است و شاید هم نه !!!…

خلاصه ظهر دست خالی برگشتیم امامزاده حسن اما اینبار با یک شورش واقعی مواجه بودیم افرادی جوان و سر به هوا داد و بیداد و هوار می کشیدند و در نبود ما دل همه رو خالی کرده و نگو و نپرس و …بعد از ظهر قرار شد شورشی ها نماینده شان با ما بیاید و ببیند چه می شود؟ چرا مارا بی گناه سرگردان کردند؟!! و البته این عجایب دولت احمدی نژاد بود و عده ای پشت پرده در این سرگردانی دست داشتند بماند سرفرصت بیان حقایق!! …

عکس ورودیش از سایت آوای مهران

بعد از ظهر به اتفاق چند نفری رفتیم و اتفاقا مذاکرات خیلی تنگاتنگی داشتیم و قرار شد شب بیایند امامزاده حسن و بین زوار توضیح دهند که قضیه چیه؟! و … شب طبق قول امدند و ما برنامه مذهبی دعای توسل داشتیم و شرایط روحانی بسیار خوبی فراهم شد و از طرف گمرک نیروی انتظامی از قرار معلوم فرمانده شان آمد و توضیحاتی سرپوشیده داد و گفت بخاطر مسائلی نمی توانم واضح بگویم اما دعا کنید تا فردا قضیه رفتن و یا بسته بودن مرز را کامل بهتان خبر می دهم !و از عهده من خارج است و حقیقت ظاهرش این است که ما تابع استانداری هستیم و فرماندار و اینا می دونن!!!فردا ساعت ده صبح بود که گفت دعا کنید تا فرجی حاصل شود و بهتون خبر می دهیم و …

ناهار ظهر را اصلا اشتهای خوردن نداشتیم هم فشار عصبی زوار شورشی که حال قدری آرامتر شده بودند و هم اشتهای زیارت شدید همه را تحت تاثیر قرار داده بود و ترجیح دادیم با حاج آقا رییس کاروان که یکبار دیگر دعای توسل بخوانیم ؛دعای توسلی خواندیم که در عمرم چنین حال روحی در جمعی ندیده بودیم و همه شدید گریه می کردند ؛حال بسیار منقلبی داشتند و صدای هق هق گریه ها بلند شده بود و همه یکحال خاص و بعد به نماز جماعت اقتدا کردیم و در بین نماز تلفن حاج آقا زنگ خورد و در همان حال گوشی را نگاهی و جواب تلفن را داد پشت خط فرمانده بود که گفت تا نیم ساعت دیگه مرز گمرک باشید و به یقین به زیارت خواهید رفت اشک شوق بود که از دیدگان جاری شده بود و با عجله و شتاب آماده شده خود را به مرز گمرک رساندیم نمی دانم از زمین رفتیم یا از هوا از فرط اشتیاق و لی آن عده شورشی حرفهایشان را ناامیدکننده ادامه می دادند و برخی ها آمده بودند با ما ساکت شدند و عده ای دیگر هنوز آیات یاس می خواندند و در لابه لای حرفهایشان در این دو سه روز حرفی به من زده بودند که خدا تورو می شناخت که فلان …بعدها تاثیر عجیبی روی رویه زندگیم داشت و بماند شاید روزی گفتیم و …
خلاصه در گمرک چون ویزای قانونی داشتیم مشکلی نبود و من جلوتر و افرادمان تقریبا همه مهر خروج زده شد همه به سوی مرز گمرک عراق هدایت شدیم اما در کمال تعجب و حیرت ملاحظه شد که رییس کاروان ما حجت الاسلام حسینی نیامد!! پیگیر شدیم دیدیم ای وای روز دوم که رفته بود طرف عراق و برگشت سرباز ایرانی گذرنامه اش را برای بررسی گرفته بود نگو که روی مهر خروجش بجای باطل شد مهر ورود زد و در نتیجه ویزایش باطل شده است و …

حاج آقا با ناراحتی تمام این خبر را به من داد و گفت دیگه ازین به بعد تو نماینده من و رییس کاروان و همه کاره خواهی بود و بقیه خود دانی و با مسئول شرکت عراقی هماهنگی کرد و تلفنی منو معرفی نمود و ما به سمت کمرگ عراق با بیش از ۸۰ مسافر راهی شدم .چند سفری قبلا رفته بودم و خیالم نبود اما از اینکه با دو اتوبوس و افراد متفاوت بودیم دلشوره زیاد از ناحیه همشهریانم داشتم که بی رحمانه نسبت های ناروا و دروغ پراکنی می کردند برخی ها ،بسیار بی حوصله و کم ظرفیت نشان می دادند اما برعکس آنها کاروانی که بیشترشان اهل اسلامشهر و قم بودند بسیار آرام و متین و با وقار و زنان و مردانی باظرفیت و با شخصیت و باگذشت بودند که دل گرمیم به آنها بیشتر بود امید به خدا و …

photo_2017-04-10_11-59-24خروج و ورود تاریخها رو هم دقت فرمایید

در کمرک عراق برعکس ایران استقبال بسیار خوبی از ما شد و در کمترین زمان ممکن ورود به عراق را ثبت کردند و اصلا مشکلی نبود و امریکاییهای مستقر هم بسیار مودبانه و خوب برخورد کردند و فقط چند نفر جوانتر از جمله خودم را که «معلم کاروان» صدا زده و می شناختند برای انگشت نگاری و مردمک چشم در سوله اتاقک مخصوص بردند که چند نفر مرد و زن سربازانی خوش تیپ و خوش برخورد، یک زن ایرانی تبار امریکا بودند و …خلاصه تا رسیدیم طرف عراقی و سالن انتظار اتوبوس دو دستگاه هماهنگ شده آماده بود و بدون معطلی و با اسکورت به سمت نجف حرکت کردیم و … واقعا برای همه خیره کننده بود ایران ما و کشور بیگانه و برخورد دشمن ما!!!!!!!

DSC06622-در نجف  روبروی باب الرضا(ع)یا باب السوق

بله روز بیست و سوم تیرماه ۱۳۸۷ بود که غروب بعد از اذان به نجف رسیدیم و با راهنمایی مامور شرکت عراقی به هتلی تازه تعمیر شیک در نزدیکترین جای ابتدای بازار در روبروی باب السوق یا باب الرضا(ع) حرم امام علی (ع) مستقر شدیم (البته اکنون تخریب و جزو صحن مطهر شده است)و …

DSC00255عکس  از طرف باب السوق

ایام ولادت با سعادت آن حضرت بود و ما شیفتگان اهل بیت (ع) با دلی مملو از عشق و با یادی بسیار دل چرکین از مرزبانی ایران و مسئولین دولت ایرانی به آن دیار رسیده بودیم و با استقبال بسیار عالی طرف عراقی و اهل هتل مواجه شدیم انگار داشتیم خواب می دیدیم !و باورمان نمی شد و همه در اوج حظ معنوی و لذت ازین نوش زیارت و نزدیکی و در جوار حرم شبانه روز چه لذتی داشت غیر قابل وصف و …

در شب و روز ولادت در نجف چه حالی کردیم و چه جشن باشکوهی در سالن غذاخوری گرفتیم به یاد ماندنی و… زنان مازندرانی کاروان ما ساز لگن محلی ضرب زدند وهمه دست زدیم و و اسلامشهری ها هم با نقل و شکلات و شیرینی جمع را پذیرایی نمودند .با انواع مدح آن حضرت امیر که با بلندگو پخش کردیم حسابی لذت بردیم و …

DSC06620-روزهای جشن و سرور میلاد حضرت علی (ع) در روز میلاد امام علی در نجف به طور اتفاقی با حسینی بای خبرنگار صدا و سیما مواجه و در پخش مستقیم برنامه آنروز مصاحبه ام پخش سراسری شده بود و …

روزهای به زیارت اماکن مقدسه کوفه و اطراف شهر نجف رفتیم و برای کاروان سنگ تمام گذاشتم و جای خالی رییس کاروان را تقریبا پرپر نمودم و …برای نماز مسجد کوفه و سهله روحانی راهنمای عراقی اختیار نمودم و اعمال را با دقت انجام دادند  و دیگر جاها واقعا  نجف و کوفه را رویایی سه روز ما انگار یک روز بود و …

به کربلای معلی رفتیم در هتلی در روبروی درب باب القبله حرم ملکوتی امام حسین(ع)  و پایین تر از خیمه گاه در هتل رستورانی شیک و زیبا و با امکانات عالی مسقر شدیم و با تعداد اتاقهای عالی و مناسب و…

DSC00418باب القبله حرم امام حسین (ع)

در شهر کربلا ایام رحلت عمه سادات جبل الصبر حضرت زینب کبری سلام الله بود و حال هوای عزاداری و نوحه در کربلای معلی و اینبار چه خوش و مناسب بود این ایام و حال معنوی و اشک شوق زیارت و غم وفات آن بانوی فداکار زاید الوصف و خارج از هر بیانی و توصیف و چه حالی کردیم و چه گریه ها و مویه ها و …زیارت دوره را به اتفاق با حال معنوی و عالی انجام دادیم و بازار هم همه رو برای خرید در نجف و کربلا همراهی نمودم و …

Image703کاظمین باب المراد

روزی دیگر تصمیم گرفتیم برای عرض ارادت و زیارت به شهر کاظمین برویم و با مسئولین شرکت عراقی هماهنگ نمودم و دسته جمعی صبح زود به سوی شهر کاظمین رفته و ساعاتی را هم در آنجا به زیارت و سیاحت روح و روان پرداختیم و چون ایام ولادت امام جواد(ع) اذن ورود به عتبات و عالیات را یافته بودیم به عرض تشکر و تهنیت به خدمت رسیدیم و دسته جمعی دعای توسل هدیه و نثار کردیم و از باب الحوایج امام موسی الکاظم (ع) حاجات مشروعه خود و دیگر ملتمسین دعا را خواستار شدیم و …البته جو امنیتی کاظمین بسیار پلیسی و بسیار خطرناک بود و بیشتر نمی شد درنگ کرد و …

سامرا رفتن صددرصد ممنوع و در عین حال مجددا تا شب به کربلای معلی برگشتیم و …

و در نهایت روز ۳۰ تیرماه این سفر بسیار با معنویت و عبرت انگیز به پایان رسید و به کشور مراجعت نمودیم و خاطره تلخ و شیرین آن برای همیشه به یادگار ماند و ماند و …البته در برگشت در مرز بی طاقتی ها و بی حوصلگی و …گروه مازندرانی دردسرهای زیادی را هم برای ما و هم بخصوص برای گروه اسلامشهریها بوجود آورد که از بیان آن آنقدر ملول و دلگیر می شوم می گذرم و نیز عکسها و فیلم آن ۴ روز در مرز هم بی اندازه برایم زجر کش و سخت بود که از تکرار آن صحنه های بد قصد یادآوری بیشتر ندارم و به این تعداد عکس کلی بسنده می نمایم و …خدا از سر تقصیرات همه ما درگذرد و لیاقت و شایستگیو صبر در سفر عنایت فرماید و …

ضمن تبریک میلاد با سعادت امیرالمومنین مولا علی (ع) و وصی برحق پیامبر عظیم الشان اسلام (ص) تا گفتاری دیگر

بدرود

 

شما می توانید بصورت رایگان در اشتراک ایمیلی این سایت عضو شوید تا مطالب جدید را درون ایمیل خود دریافت کنید.
برای عضویت، ایمیل خود را وارد کرده و بروی اشتراک کلیک کنید...

  1. سلام محمد
    ۱- اول بگم خوب امامزاده حسن را سیر سیر دیدید.
    ۲- بی حوصلگی برخی مازندرانی که تذکر دادی واقعاً معضلی ست همیشه.
    ۳- ربط مکتب شیرازی ها به آن فرد برام جالب بود
    ادامه در بعد

  2. سلام بر شما رفیق شفیق همراه همیشگی
    ۱- خدا نصیب کنه یکبار دیگه دوست دارم حتما یکی دو روز برم آنجا بمانم واقعا محیط با معنویت عالی است
    ۲- امان از بی حوصلگی این قوم شمال
    ۳-ربط اونم چه ربطی بازتر ازین جراتش را ندارم رفیق که میدانی و …

  3. ۴- مشقتی که کشیدند واقعاً وقتی خواندم فهمیدم چه عذابی کشیدید. ولی در عوض ثواب نصیب بردید
    ۵- عکس باب السوق یا ساعت و یا باب امام رضا (ع) حرم علوی را عالی گذاشتی.
    ۶- تحلیل هم کردی ماجرا را … که دقیق خواندم… چه چیزا که آدم نمی دانه…

  4. ۴- آخ چه درد و رنج و محنتی بود واقعا خستگی تن و حوصله چیز دیگه است و با استراحت برطرف میشه اما امان از حرف مردم امان از حرف بعضیهای نادان
    ۵- واقعا هم جالب و دیدنی است این باب السوق و خاطره انگیز برایم
    ۶-تا حدی سعی کردم تحلیلی هم باشه واقعا که …

  5. ۷- مطالب را با دقت و رغبت خواندم چون حس زیارتی که رفته بودم سال ۱۳۹۳ بافتم
    ۸- خیلی عالی انشاء کردی خاطره را
    ۹- به تو و خانواده ی گرامی ات روز ۱۳ رجب را تبریک می گویم. مستدام با وبسایت و نوشتن هایت رفیق

  6. ۷- این دقت و رقبت شما انرژی مثبت نوشتار و تحقیق همیشگیم هست و نظرات و انتقادات رک شما برایم نیرو محرکه پس سپاس
    ۸-نظر لطف شماست و خداروشکر مورد قبول آن استاد مشق و قلم واقع شد و این افتخاری است بر ایم مانا
    ۹-قربان مرام و معرفتت اخوی

    موفق باشید و پایدار

  7. همه چیز رو میندازه گردن احمدی نژاد . خخخخخخ

  8. ابتدا سلام بر کاربر با مستعار « م . ر »
    کسی ننداخته گردن احمدی نژاد بلکه مختصری ااشاره ای به گفته های رد و بدل شده طرفین شده است در این خاطره
    در ضمن مسائلی هست که آینده بیشتر متوجه خواهیم شد که چه در دوران او اتفاق می افتاد که کمتر کسی هنوز هم جرات بیان و اشاره به آنرا ندارد !!!
    خلاصه اینه فعلا

با خیالی آسوده یک نظر بگذارید...

برگه ها
ads ads ads